از مفقودالاثری تا اسارت / ناگفته های سید ناصر از اولین لحظات اسارت توسط بعثی ها
[ad_1] به گزارش پایگاه تحلیل و اطلاع رسانی آگاه؛ سید ناصر حسینی رزمنده ۱۴ ساله داوطلب هشت سال دفاه مقدس، تخریب چی، دیدبان اطلاعات تیپ ۴۸ فتح، اسیر شماره ۲۰۰۹۷ اردوگاه شانزده تکریت، کارمند میز ادبیات مقاومت بخش جنگ نرم دبیرخانه شورای عالی امنیت ملی کسی است که کتاب ماندگار پایی که جاماند را به
[ad_1]
به گزارش پایگاه تحلیل و اطلاع رسانی آگاه؛ سید ناصر حسینی رزمنده ۱۴ ساله داوطلب هشت سال دفاه مقدس، تخریب چی، دیدبان اطلاعات تیپ ۴۸ فتح، اسیر شماره ۲۰۰۹۷ اردوگاه شانزده تکریت، کارمند میز ادبیات مقاومت بخش جنگ نرم دبیرخانه شورای عالی امنیت ملی کسی است که کتاب ماندگار پایی که جاماند را به نگارش درآورد.
حسینیپور اهل روستای دهبزرگ از توابع شهرستان باشت استان کهگیلویه و بویراحمد و اصالتاً از سادات بحرینی است. جد هفتم پدریاش حضرت آیتالله سیدعبدالله بلادی بحرینی است که حاکم بحرین او را از بحرین تبعید کرد؛ آیتالله به بهبهان آمد و آنجا به تبلیغ دین پرداخت.
برادرش، سیدهدایتالله حسینی که جانشین واحد اطلاعات و عملیات تیپ ۴۸ فتح بود، در کردستان به شهادت رسید. بچههای اطلاعات به خاطر علاقهای که به برادر شهیدش داشتند او را به واحد اطلاعات منتقل کردند و او در واحد اطلاعات دیدهبان بود.
سید ناصر در حالی به عنوان راهنمای گردان ۱۸ شهدا، برای پشتیبانی از رزمندگان گردان قاسم بن الحسن(ع) راهی جزیزة مجنون شده بود؛ در این عملیات از ناحیه پا زخمی و سپس به اسارت نیروهای بعثی درآمد. امروز ۴ تیر ماه سالروز اسارت این یادگار هشت سال دفاع مقدس در استان است که با نگارش کتاب پایی که جاماند برای همیشه در تاریخ دفاع مقدس جاودان شد .
سید ناصر حسینی در صحفه مجازی خود در اینستاگرام به مناسبت این روز نوشت: پوستر سالگرد مفقودالاثر شدنم. امروز ۴ تیرماه ۶۷، در چنین ساعاتی به اسارت عراقی ها درآمدم.
افــکاری عجیــب و غریــب در مغــزم میچرخــد و درد پایــم شــدید شــده اســت. قصد درآوردن پاشنهام را داشــتم از پوتین، ولی نتوانستم. پاشنۀ پایم داخل پوتین مانده است؛ پایی که به هیچ استخوانی متصل نیست و پوتین به شدت روی پاشنهام سنگینی میکند؛ آنقدر که گویی یک نفر با فشردن گلویم، راه نفســم را بســته اســت. از بند آخر پوتین، اســتخوانهای پایم خورد شده و پوتینم پر از خون بود. بایــد اســارت را بــه خــودم بقبولانــم. همــان لحظــه ســعی کــردم از تمــام دلبســتگیهایم رها شــوم؛ هرچند دل بریــدن از خانواده و تعلقــات دنیایی، ســخت است و دشــوار؛ به خصوص آن هنگام که حس میکنی لحظۀ جان دادن فــرا رســیده اســت؛ نمیدانــم، شــاید جزو کســانی بــودم که هنــوز آمادۀ شهادت نشده است. همۀ تعلقات و دلبستگیهای زندگی مقابل چشمانم رژه میرود.
پس از بازگشت از جبهه از دنیا، تنها یک دوچرخۀ ۲۸ داشــتم، بعــد از مدتها، با برادرم، سیدشــجاع کــه او هم یک دوچرخۀ ۲۶ داشت، روزهــای خــوب و خوشــی را میگذرانــدم. دوربیــن عکاســیام داخــل ســنگر مانــد به همراه عکسهایش؛ به خصوص، آنهایی که روز قبل و کنار ســنگر اطلاعات گرفتم؛ سنگری که حالا به دست عراقی ها افتاده است.
برای راحت جان دادن باید خودم را رها میکردم از دلبستگیها؛ از پدر، خانــواده ، دوچرخــهام، همکلاســیها، عکسهایــم، کوچــه و خیابان شــهرم، زمین خاکی فوتبال کنار خانــه، بــاغ انارمان و عزیزترین دوســتم، حســن. به خــودم تلقین کردم، دیگر خانــوادهام را نخواهم دید و دوســتان جبههای و همکلاسیهایم را.
دانستههایم از کینۀ بعثیها، نسبت به بسیجیان و پاسدارها، مرا به این باور رسانده که به محض رسیدن عراقیها،کارم را با یک تیر تمام میکنند.
یک نفر مرتب این جمله را درونم تکرار می کرد. کشته شدن برایم به یقین تبدیل شده بود و این یقین قدری مرا سبک میکرد؛ باورم شد، این گونه مردن حق یک بسیجی اسیر است و مجروح و تقدیر حتمیام. با این افکار و آرامش حاصل از آن، آمادۀ جان دادن شدم. نگاهم را در انتظار رسیدنشــان به بالای سنگر و جاده میدوزم. با گرفتن پاشــنۀ پــای مجروحم در دســت راســت و بــه کمک دســت چپ، خــودم را روی زمیــن میکشــم و از درون کانــال میروم به طرف ســنگر کوچک پشــت ســرم. لباســم خونآلود و خاکی بود و دســتم پر از لختههای خون. لباسم در اثر خونریزی زیاد رنگ تیره گرفته و مانند چوب، خشــک شــده اســت.
انتهای پیام/
[ad_2]
لینک منبع
برچسب ها :
ناموجود- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0